به سایت فرهنگ ایثار خوش آمديد ورود | عضویت | كمك
خاطره ای از شهید بروجردی

 

پادو توي كارگاه تشك دوزي كه كار مي كرديم هرگاه كه صاحب كار مي رفت بروجردي پادوي كارگاه را صدا مي كرد. چرخ را در اختيارش مي گذاشت و كارهاي خياطي مثل كوك زدن برش دادن و... را به او آموزش ميداد.

پادو

توي كارگاه تشك دوزي كه كار مي كرديم هرگاه كه صاحب كار مي رفت بروجردي پادوي كارگاه را صدا مي كرد. چرخ را در اختيارش مي گذاشت و كارهاي خياطي مثل كوك زدن برش دادن و... را به او آموزش ميداد.

ما مي دانستيم كه اگر صاحبكار بفهمد خيلي ناراحت ميشود و اين را چند بار به او گفتيم اما توجه نكرد.

مي گفت : « بذار بفهمه ! مشكلي پيش نميآد در نهايت من رو از اين جا بيرون مي كنه امابا اين حال من بايد به اين بچه كار ياد بدم تا در آينده بتونه روي پاي خودش وايسه . اون تا كي مي خواد پادويي اين مرد رو بكنه . او اگه كار ياد نگيره بايد تا آخر پادو باقي بمونه و زير بار زور بره . »

عاقبت همان طور كه فكر ميكرديم شد و صاحب كار از قضيه بو برد و با او درگير شد. مي گفت : « شنيدم تو همچنين كاري مي كني اما بايد بدوني كه اين كارها به تو مربوط نيست تو نبايد هر كه پاش رو گذاشت اينجا به اون كار ياد بدي . پادو كه اومد توي اين كارگاه كارش پادويي است و بايد پادويي كنه . حداقل تا چند سال نبايد كار ياد بگيره . »

اما از آنجا كه مرام بروجردي اين بود كه مردم آزاد زندگي كنند به حرفهاي او توجهي نداشت و آنچه را كه خودش صلاح مي دانست انجام مي داد.

امام حساس به سرنوشت كردستان

صحبت از امام كه مي شد اشك توي چشمهايش مي نشست .

يك بار كه براي ديدار با امام (ره ) رفيتم و برگشتيم كردستان بچه ها را جمع كرد و يك مقداري با آنها حرف زد. مي گفت : « بچه ها! من فكرنمي كردم كه امام اين قدر نسبت به سرنوشت كردستان حساس باشند. اين قدر نسبت به بچه هايي كه در كردستان كار مي كنن علاقه مند باشند. »

بعد اضافه كرد : « بچه ها فكر نكنين كه ما فقط اومده ايم اينجا يك ماموريت شش ماهه رو بگذرونيم و برويم . نه ما بايد كردستان رو آزاد كنيم . مردم كردستان را نجات بديم . اين چيزيه كه حضرت امام مي خواهند. »

او هيچ وقت نمي گفت ما آمده ايم تا ضدانقلاب را از بين ببريم بلكه هميشه صحبت از نجات مردم و آگاهي دادن به مردم مي كرد.

بروجردي در همان روز گفت : « ما بايد تكليفمون رو روشن كنيم . ما از كردستان نمي ريم ; الا اين كه يا آنجا رو آزاد كنيم يا جنازه مون رو از اينجا ببرن . »

من مشكلي ندارم

مشكلي پيش آمده بود. راه افتادم به طرف « سنندج » كه هم او را ببينم و هم بخواهم مشكلم را حل كند. حاجي پيش از ما رفته بود سنندج .

سنندج او را ديدم . داشت به مشكلات آنجا رسيدگي مي كرد. بچه هاي سپاه دور او جمع شده بودند و داشتند با او درد دل مي كردند و او به يك يك آنها رسيدگي مي كرد. منتظر ماندم تا وقتي كه فارغ شد در فرصتي مناسب مسائل خود را مطرح كنم .

انتظارما تا پاسي از شب طول كشيد اما او همچنان درگير حل مشكلات بچه هاي سنندج بود. نيمه هاي شب كه آمد استراحت كند به من گفت : « حالا در اختيار تو هستم مشكلت روبگو. »

مي دانستم خسته است و تنها ديدن او كفايت مي كرد كه همه مشكلات را فراموش كنم . گفت : « مي خواستم فقط تو رو ببينم كه الحمدالله ديدم ! »

با بسيجي ها

در كردستان كه بود مي رفت پيش بسيجي هايي كه در كنار شهيد كاظمي بودند. ساعتها با آنها مي نشست حرف ميزد غذا مي خورد دعا مي خواند عبادت مي كرد و آنگاه كه برمي گشت از لذت همنشيني با آن بچه ها حرف ميزد.

مي گفت : « آدم با اين بسيجي ها كه مي نشينه احساس خستگي نمي كنه . »

هرگز ديده نشد وقتي كه در موقع صبحگاه نيروها را مي دواند خودش در يك گوشه بنشيند و تنها دستور بدهد بلكه مثل همه آنها پابه پاي ديگران بلكه جلوتر از بقيه مي دويد.

اشتباه كردم

بروجردي در يك جا بود و ما در جاي ديگر در حال انجام عمليات بوديم . بدون اين كه از ايشان اجازه بگيرم دستور دادم كه گروهانمان برگردد. بعدا متوجه شدم كه اشتباه كرده ام . وقتي بروجردي فهميد ناراحت شد. انتظار داشتم با من برخورد تندي داشته باشد. چون اشتباه بزرگ بود انتظار تنبيه بزرگي را هم داشتم ; اما او فقط گفت : « اشتباه كردي و نبايد بدون اجازه دست به اين كار مي زدي » .

ساعتي بعد براي اين كه از دلم در بياورد آمد پيشم و دلداري ام داد كه : « تو نبايد به اين راحتي موضع رو خالي كني ; چون بچه هاي زيردست تو رو الگوي خودشون قرار مي دن . اگه من و تو اشتباه كنيم اونها ايمانشون نسبت به ما كم مي شه . جنگ سخته . ما بايد در مقابل سختي ها مقاومت داشته باشيم . ممكنه جلو رويمون بچه ها زخمي بشن يا شهيد بشن . ما نه تنها نبايد روحيه مون رو ببازيم بلكه بايد ضمن حفظ روحيه خودمون به بچه هاي ديگه هم روحيه بديم . »

صبور و ساكت

آن زمان كه در كردستان بودم براي انجام كاري به ستاد رفتم . وقتي به دژباني رسيدم ديدم يك پاسدار آنجا منتظر ايستاده تا به او اجازه ورود بدهند. تجهيزاتش هم با او بود. تا آن روز نام بروجردي را زياد شنيده بودم ليكن او را نديده بودم و به اين خاطر او را نشناختم .

ماموران دژباني هم او را نشناخته بودند. به اين دليل اصرار داشتند كه حتما بايد يك نفر از داخل ستاد او را تاييد كند تا بتواند داخل برود. او بردبارانه منتظر ايستاده بود تا كسي بيايد و او را به همراه خود به داخل ستاد ببرد. تمايلي هم نشان نمي داد كه خود را معرفي كند.

مدتي منتظر ماند تا او را شناختند و وقتي كه به او اجازه ورود دادند حتي يك ذره خم بر ابرو نياورد كه مثلا شما به چه اجازه يك فرمانده را معطل كرديد بلكه بسيار صبور و ساكت مثل يك فرد عادي وارد ستاد شد.

عروسي

يك روز محمد در آمد كه : « مي خوام ازدواج كنم ! »

گفتم : « به سلامتي . حالا بگو طرف كيه من چيكار بايد بكنم آستينها رو بايد بالا بزنم ديگه ! »

خنديد و گفت : « نه داداش ! صحبت اين حرفها نيست . طرف از خودمونه . من مي خوام فقط يك واجب شرعي رو بجا بيارم . »

گفتم : « ما كه حرفي نداريم . مباركت باشه . »

گفت : « مي خوام يك جشن ساده بگيرم كه كسي متوجه نشه . »

« حالا طرف كيه »

« دختر خاله مون ! »

خانه خاله ما آن موقع توي « مسگرآباد » بود. شب عروسي چند نفر جمع شديم و رفتيم . هفت ـ هشت نفري مي شديم . « آقا عبدالله » هم با ما بود; همان كه به محمد درس اصول عقايد مي داد.

آنجا هنوز برق نداشت . غداي مختري درست كردند و يك چراغ زنبوري يك گوشه و يك چراغ دستي در گوشه اي ديگر. شام كه خورده شد مهمانها با صلوات بلند شدند و رفتند.

وقتي همسايه ها ديدند كه عروسي به اين سادگي برگزار شد مي خواستند از تعجب شاخ دربياورند!

كنگره بزرگداشت سرداران شهيد استان تهران

پس از بازگشت از ديدار امام رزمندگان را جمع كرد و گفت : من فكر نمي كردم كه اما اين قدر نسبت به سرنوشت كردستان حساس باشند اين قدر به بچه هايي كه در كردستان كار مي كنند علاقه مند باشند. ما از كردستان نمي رويم تا آنجا را از دست ضدانقلاب آزاد كنيم و مردم را نجات بدهيم

شهيد محمد بروجردي هميشه با بسيجيان معاشر بود و مي گفت : آدم با اين بسيجي ها كه مي نشيند احساس خستگي نمي كند

ماموران دژباني او را نشناخته بودند و به همين دليل اصرار داشتند كه حتما بايد يك نفر از داخل ستاد او را تائيد كند تا بتواند داخل برود. او بردبارانه ايستاده بود تا كسي بيايد و او را به همراه خود به داخل ستاد ببرد. تمايلي هم نشان نمي داد كه خود را معرفي كند

Posted: Sunday, October 12, 2008 1:36 PM توسط sadeghi
در زمینه:

نظرات

تاکنون نظری در این ارتباط وارد نشده است.

نظرات افراد ناشناس غير فعال می باشد