محل قرارگيري سايت سخن روز مطالب عمومي روايت يك بانوي امدادگر از دوران دفاع مقدس
روايت يك بانوي امدادگر از دوران دفاع مقدس مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط كاربر یک   
دوشنبه ، 10 خرداد 1389 ، 14:20

صديقه كشنده‌فر، يكي از امدادگران دفاع مقدس است كه در حصر آبادان برادرش شهيد شده‌ است، آنچه از نظر می گذرانید، حاصل گفتگوی ما با وی است.

به گزارش فرهنگ ایثار، خرمشهر يك آغاز است؛ آغاز تمرين ايثار، مقاومت و پيروزي براي هميشه كه هيچ پاياني نخواهد داشت و تا ابد در تاريخ ايران اسلامي زنده خواهد ماند.
مسجد خرمشهر پايدار است؛ گلوله‌هاي دشمن بر گنبد اين مسجد پرتاب شد ولي هيچ گلوله‌اي نتوانست گنبد آن را مانند گنبد حرمين شرفين عسگريين (ع) با زمين يكسان كند؛ قلب امام خميني (ره) با ريختن گنبد آجري اين مسجد مي‌شكست ولي امثال جهان‌آراها و علم‌الهدي‌ها نگذاشتند قلب امام‌ راحل بشكند.
هنگامي كه حمله به اين شهر آغاز شد، زنان و مردان با قلبي سرشار از عشق و ايمان كودكان و پيرزنان و پيرمردان را به نقاط امن كشور منتقل كردند و خودشان دوباره به شهري آمدند تا با خونشان آنجا را دوباره خرم كنند.
اين شهر قطعه‌اي از بهشت است كه 35 روز حماسه بي‌وفقه را بر خود ديد و «صديقه كشنده‌فر»، يكي از كساني است كه شهداي گمنام گلخانه آبادان، مجروحان خرمشهر ـ آبادان و كوچه‌هاي احمدآباد او را خوب در خاطر دارند.
وي اكنون از بيماري رماتيسم و بيماري قلب رنج مي‌برد و با نگاهي آرام و سرشار از ذوق از 2 سال زندگي زينب‌وار (ع) خود در آبادان براي ما مي‌گويد و با آهي كه در سينه دارد، دغدغه عفاف و حجاب را بزرگترين دغدغه خود عنوان كرده و حاضر است با تمام دردي كه در وجودش احساس مي‌كند، تا پاي جان بر اين قضيه مبادرت ورزد.
او نگران است كه مبادا حرف شهيد علي روحي نجفي كه مي‌گويد «از خواهران گرامي خواهشمندم كه حجاب خود را حفظ كنند، زيرا كه حجاب خون بهاي شهيدان است»؛ شهيد محمدحسن جعفرزاده كه در وصيت‌نامه خود بيان مي‌دارد «قبل از هر چيز استعمار از سياهي چادر تو مي‌ترسد تا سرخي خون من.» و
شهيد محمدعلي فرزانه كه سفارش مي‌كند «خواهرم، زينب گونه حجابت را كه كوبنده‌تر از خون من است حفظ كن.» روي زمين بماند.
ديدار با اين عزيز پيرو ولايت بهانه‌اي شد تا دلمان را راهي سرزمين عشق كنيم و گفت‌وگويي با وي داشته باشيم؛ اين گفت‌وگو را بخوانيد.

* خودتان را معرفي كنيد؟
صديقه كشنده‌فر متولد 1336 هستم؛ در محله احمدآباد شهر آبادان در حالي كه وضعيت فرهنگي قبل از انقلاب در اين شهر نابهنجار بود، در يك خانواده مذهبي و معمولي رشد يافتم.

* چند خواهر و برادر داريد و فرزند چندم خانواده هستيد؟
با محمدرضا برادر شهيدم 2 برادر و 4 خواهر بوديم كه محمدرضا برادر كوچكتر از من بود و بنده دختر ارشد خانواده هستم.

* شغل پدرتان چه بود؟

پدرم شغل آزاد داشت؛ براي امرار معاش به كويت ‌رفت و آمد مي‌كرد و فقط در تابستان به آبادان مي‌آمد.

* پدر يا ديگر اعضاي خانواده‌تان فعاليت سياسي در جريان انقلاب داشتند؟
پدرم نه؛ ولي برادرم شهيد محمدرضا كه از من كوچك‌تر بود، در قبل از انقلاب فعاليت‌هاي زيادي داشت؛ با توجه به اينكه وي علاقه خاصي براي كسب علم در حوزه علميه داشت به قم رفت.

* از برادر شهيدتان براي ما بگوييد.
محمدرضا عاشق اسلام بود؛ او دوست داشت طلبه شود؛ در ابتدا پدرم با او مخالفت ‌كرد و بر اين نظر بود كه طلبگي و روحانيت يعني اينكه سر قبر نشستن و قرآن خواندن.
محمدرضا راهش را انتخاب كرده بود وقتي با مخالفت پدر مواجه شد گفت «آقاجون! من انتخاب خود را كرده‌ام؛ طلبگي اين طوري كه شما فكر مي‌كنيد، نيست»؛ بالاخره پدر موافقت كرد زيرا راه ديگري نداشت؛ محمدرضا در قم طلبه شد و در منطقه كرخه نور قبل از عمليات بستان، در گروه چمران هنگامي كه براي اطلاعات مي‌رفت در محاصره قرار گرفت و به شهادت رسيد.
16 ماه مبارك رمضان محمدرضا شهيد ‌شد؛ جسد او اشتباهاً به تهران رفت و طوري شد كه مصادف با شب شهادت اميرالمؤمنين (ع) پيكر وي به خاك سپرده شد.
دوستان محمدرضا مي‌گفتند «آخرين باري كه با محمدرضا به جمكران رفته بوديم، او حالي و هواي خاصي داشت».

* شهيد محمدرضا در چند سالگي به شهادت رسيدند؟
19سالگي.

* شهادت محمدرضا چه تأثيري بر رفتار شما و ديگر اعضاي خانواده گذاشت؟

شايد جرقه اصلي زندگي من را شهادت ايشان زد؛ مرا مجبور كرد كه به عنوان فرزند ارشد خانواده زودتر فكري كنم و نگذارم زندگي‌ام بي‌ثمر بگذرد و به اين فكر بيافتم كه زندگي بايد هدف‌دار باشد.
از آنجايي كه سن بقيه برادر و خواهرانم اقتضا نمي‌كرد و دبستاني بودند، آنها نمي‌توانستند در جنگ حضور داشته باشند.

* بعد از حملات عراق به جنوب كشور شما كجا بوديد و چه كار كرديد؟
روز اول جنگ تحميلي در اصفهان بودم؛ روزي كه مي‌خواستم به خوزستان برگردم، پروازها كنسل شده بود؛ علل را جويا شدم كه گفتند از طرف عراق حمله شده و در مرز درگيري رخ داده است و هواپيماها پرواز ندارد؛ خانواده در خوزستان بودند؛ تحت هر شرايطي بايد خودم را به خوزستان مي‌رساندم؛ پس از چند روز پيگيري توانستم خودم را به خوزستان برسانم.
شهيد محمدرضا از قبل مادر و خواهر و برادرم را در قم اسكان داده بود؛ نخستين كاري كه كردم اين بود پدربزرگم را نيز به قم ببرم؛ پدربزرگم حاضر نبود، آبادان را ترك كند؛ با اصرار زياد وي را به قم برده و در منزل شهيد محمدرضا اسكان دادم و خود به منطقه برگشتم.
بنده به واسطه علاقه‌اي كه به برادرم داشتم و اسلام حقيقي را در اعمال وي ديده بودم، امدادگران و رزمندگان اسلام در آبادان را تنها نگذاشتم تا اينكه محمدرضا در عمليات چمران درجه شهادت را از آن خود كرد و از جايي كه خانواده در خوابگاهي در شيراز مستقر بودند، محمدرضا در شيراز به خاك سپرده شد.
پس از شهادت محمدرضا به مدت 40 روز در كنار مادرم بودم و بعد از آن ديگر آرام ننشستم و به مدت 2 سال در جبهه‌ها در منطقه آبادان و در بيمارستان طالقاني و شهيد بهشتي به عنوان امدادگر فعاليت مي‌كردم؛ 8 ماه در بخش راديولوژي و مابقي در اورژانس حضور داشتم.
بعد از 2 سال براي تحصيل به قم رفتم و گاهي اوقات كه نياز به حضور بنده بود به منطقه اعزام مي‌شدم.

* قبل از فعاليت‌هايتان در بيمارستان آموزش امدادگري ديده بوديد؟
نه؛ در آن زمان وضعيت طوري بود كه عملاً همه موارد را حين انجام كار در روزهاي آغاز جنگ ياد گرفتم.

*در طول فتح خرمشهر كجا بوديد؛ خاطره‌اي از آن زمان داريد؟
پس از اينكه بچه‌هاي محله احمدآباد از جمله برادرم محمد‌رضا، شهيد بيژن و علي به شهادت رسيدند، شهيد «حبيب بودزاد» دوست برادرم از بچه‌هاي سپاه آبادان و جزو پاسداران رسمي آبادان، گاهي اوقات به من سر مي‌زد.
جريان آزاد‌سازي خرمشهر، همه را مشغول كرده بود و من در آن زمان در راديولوژي بيمارستان طالقاني در آبادان ـ خرمشهر فعاليت مي‌كردم.
خيلي نگران حبيب بودم؛ به طور مرتب به مخابرات مي‌رفتم تا از سپاه خبر سلامتي او را بگيرم. او براي ما خيلي عزيز بود و او آخرين فرد از بچه‌هاي محله ما بود كه در طول حملات عراق زنده مانده بود.
يك بار كه با سپاه تماس گرفتم، به بنده اطلاع دادند كه حبيب به شهادت رسيده است. خيلي سعي كردم كه با خانواده او تماس بگيرم؛ تا اينكه با خواهر وي به نام «حميده بودزاد» كه دانشجوي پزشكي در اهواز بود، تماس گرفتم؛ نتوانستم مستقيماً با او صحبت كنم و به يكي از اساتيد آن دانشگاه اطلاع دادم كه خبر شهادت حبيب را به خواهرش بدهد.
با اينكه در آن منطقه درگيري بود، همه اعضاي خانواده شهيد بودزاد به آبادان آمدند و آخرين بازمانده محله‌مان را در آبادان تدفين كرديم.
از يك طرف خوشحالي آزادسازي خرمشهر را داشتيم و از طرف ديگر خيلي از نيروهاي ما به شهادت رسيده بودند.

* در بيمارستان با مجروح يا شهدايي مواجه شده بوديد كه هيچ نشاني نداشتند؟
طي 8 ماه كه در بيمارستان طالقاني بودم، اتفاق افتاده بود كه شهدايي را به گلخانه مي‌فرستاديم كه هيچ نشاني نداشتند؛ آن زمان احساس كردم كه شهداي گمنام، خيلي گمنام هستند؛ يعني مي‌ديدم كسي همراه آنها نبود؛ با ديدن اين صحنه خيلي دلم مي‌گرفت؛ بعد از آن هر وقت متوجه مي‌شدم كه شهيد گمنامي را مي‌خواستند با آمبولانس به گلخانه شهدا منتقل كنند، بدون اطلاع رئيس بيمارستان سوار آمبولانس مي‌شدم تا همراه شهيد باشم.
راننده آمبولانس متوجه اين قضيه شده بود و هر وقت كه مي‌خواست شهيد گمنامي را به گلخانه شهدا تحويل دهد، مرا خبر مي‌كرد.
تقريباً هر روز يك شهيد را تحويل گلخانه شهدا مي‌دادم؛ منوچهر الهي در گل‌خانه شهدا حضور داشت و شهدا را از ما تحويل مي‌گرفت و كارهاي غسل، كفن و معطر كردن شهيد را انجام مي‌داد تا اينكه يكي از روزهايي كه به گلخانه شهدا رفتم، ديدم منوچهر الهي در آنجا نيست با اين وجود فكر نمي‌كردم كه منوچهر الهي شهيد شده باشد.
بعد از 2 هفته به گلستان شهدا رفتم؛ از ورودي گلستان شهدا پلاكاردهاي شهيد منوچهر الهي را زده بودند.
تشييع اين شهيد تمام شده بود؛ سنگ‌هاي آخر را مي‌گذاشتند كه به همراه بچه‌ها به مراسم تدفين ايشان رسيديم.
پيكر مطهر سياه و كبود شده بر اثر موج انفجار، شهيد منوچهر الهي، بعد از 11 روز پيدا شده بود؛ زيرا پيكر شهيد اشتباهاً به مشهد منتقل ‌شده و به خاطر عدم شناسايي به آبادان برگردانده بودند؛ به تعبيري، پيكر مطهر شهيد منوچهر الهي در ابتدا به طواف امام رضا (ع) رفت و سپس در كربلاي ايران آرام گرفت.

* يكي از كارهاي زينبيون در جنگ را براي ما توصيف كنيد.

بيمارستان طالقاني آبادان، بين خرمشهر و آبادان بود و به خاطر دسترسي زود‌تر، مجروحان را اول به اين نقطه مي‌آوردند؛ مگر اينكه اين بيمارستان پذيرش نداشت و به جاي ديگر مي‌بردند.
"رباب حورسي " عضو سپاه خرمشهر از نيروهايي بود كه در بيمارستان طالقاني كار مي‌كرد؛ وي قدي بلند و جثه درشتي داشت و باردار هم بود؛ خبر شهادت "خسروي "، شوهر وي را به ما دادند؛ نمي‌دانستيم كه خبر را چگونه بايد به وي بگوييم؛ يكي از بچه‌ها گفت «او را به خوابگاه ببريم و خبر شهادت همسرش را به او بدهيم».
صبح شد؛ قرار بود كه رباب حورسي به بيمارستان بيايد و شهيد از آنجا به گلستان شهدا تشييع شود؛ تمام افراد بيمارستان و بهداري از اتاق‌هايشان بيرون آمده بودند.
[به طور معمول در بيمارستان طالقاني هنگامي كه مي‌خواستيم شهيد را به خانواده‌اش تحويل دهيم، ابتدا شهيد را با برانكارد به سالن مي‌آورديم سپس در آنجا قرآن كريم تلاوت مي‌شد و بعد از برگزاري مراسمي كوتاه، تا در ورودي بيمارستان به احترام شهيد مي‌رفتيم].
روز تشييع پيكر شهيد خسروي رباب حورسي از راه رسيد؛ همه ايستاده بودند تا عكس‌العمل وي را مشاهده كنند؛ وي از در سالن با حجاب كامل و ابهتي وارد شد؛ يك دسته گل در دستش بود؛ وي با طمأنينه و آرامش به طرف پيكر شهيد آمد؛ همه حاضران گريه مي‌كردند؛ او به قدري قشنگ قدم برمي‌داشت كه ما محو صبر و استقامت او شده بوديم؛ وقتي او نزديك شهيد شد، يكي از خانم‌ها صندلي را گذاشت تا حورسي در كنار شهيد بنشيند؛ ايشان با پايش صندلي را كنار زد؛ در همان حالت ايستاده، خم شد؛ نجوايي با شهيدش كرد و سپس همراه شهيد خسروي شد تا او را به خاك بسپارد.
صلابت، صبر، استقامت، حجاب، عبادت، متانت و قداست حضرت زينب (س) را ما آن روز در خانم حورسي ديديم.
10 روز بعد از شهادت شهيد خسروي، فرزند دخترش به دنيا آمد؛ بعد از آن هر وقت به گلستان شهدا مي‌رفتم، مي‌ديدم كه خانم حورسي اين بچه را قنداق كرده روي قبر شهيد خسروي ‌گذاشته است.

* شما در دوران دفاع مقدس چه پوششي داشتيد؟

بنده قبل از شهادت محمدرضا، حجاب معمولي داشتم و بدون چادر بودم؛ اما بعد از شهادت برادرم در تاريخ 26 تير سال 60 چادر سر كردم.

* احساس نمي‌كرديد چادر مانع فعاليت‌هاي شما مي‌شود؟
نه تنها چادر مانع فعاليت‌هايمان نمي‌شد، بلكه فعاليت‌هايمان با چادر شيرين‌تر بود و انگيزه را تقويت مي‌‌كرد. قبل از انقلاب ما كه در آبادان زندگي مي‌كرديم، مذهب معمولي داشتيم و حجاب كامل نداشتيم.
بعد از انقلاب و احياي اسلام اصلاً هيچ چيزي را به اندازه اسلام، حجاب، قرآن و دينمان دوست نداشته و ندارم؛ حتي فرزندانم را.
من چادر را دوست دارم نه اينكه به آن عادت كرده باشم بلكه چادر، پوشش حضرت زهرا (س) است.

* با توجه به وظيفه‌اي كه داشتيد، طي حملات عراق اتفاق افتاده بود كه در معركه بمباران قرار بگيريد و ندانيد چه كار كنيد؟
گاهي اوقات براي تهيه وسايل به منزل مي‌رفتم؛ [كوچه‌ها سنگر‌سازي شده بود] آن روز داخل منزل خودمان رفتم؛ صداي پسرهاي همسايه را شنيدم؛ رويشان هم نمي‌شد به اسم مرا صدا كنند و صدا مي‌زدند، «خواهر محمد‌رضا! خواهر محمد‌رضا!» با شنيدن صدا از خانه بيرون آمدم؛ به صدا پاسخ دادم؛ يكي از بچه‌ها به نام غلام از سنگر بيرون آمد و گفت «خواهش مي‌كنم ديگر منزل نياييد؛ چون تمام منازل خالي است و حواس ما به شما نيست؛ شما كه گاهي تشريف مي‌آوريد ما معذب مي‌شويم».
اين صحبت رد و بدل شد؛ دوباره وارد خانه شدم؛ بلافاصله صداي خمسه خمسه شنيده شد؛ به قدري صداي انفجار بلند بود كه زمين خوردم و سرم زير كمد رفت؛ بلند شدم و به بيرون از منزل رفتم؛ سر كوچه خاك بلند شده بود؛ بچه‌ها به من مي‌گفتند «برويد خانه».
من امدادگر بودم و احساس مسئوليت مي‌كردم؛ از بچه‌ها پرسيدم «كجا را زدند؟» گفتند «فلان مغازه را زدند»؛ به طرف مغازه رفتم؛ در مسير پيكر غلام افتاده بود ولي من او را نشناختم؛ از آنجا عبور كردم؛ ديدم يك نفر روي زمين افتاده و به قدري خاك رويش ريخته است، نمي‌توان او تشخيص داد؛ سريع گوشم را به طرف او گرفتم وقتي مطمئن شدم كه نفس نمي‌زند، از كنارش عبور كردم او را هم نشناختم.
به طرف مغازه‌اي كه مورد اصابت خمسه خمسه قرار گرفته بود، رفتم؛ شروع به كمك كرديم و شهدا و مجروحان را از آنجا بيرون كشيديم و همه آمبولانس‌ها رفتند.
در جوار مغازه حمامي بود و گويا كسي در حمام ويران شده بود؛ احساس كردم آجرها تكان مي‌خورد؛ من فرياد زدم «اينجا كسي هست!»؛ كسي قبول نكرد؛ دوباره گفتم «اينجا كسي هست من ديدم كه آجر تكان خورد» وقتي ديدم كسي اعتنا نمي‌كند، براي تحريك آنها يك بيل برداشتم و آجرها و خاك را كنار زدم تا اينكه آنها هم آمدند؛ آن فرد را از زير آوار بيرون كشيديم و خوشبختانه زنده ماند.
بعد از نجات آن فرد، مي‌خواستم از جوي آب رد شوم كه پايم داخل جوي رفت؛ احساس كردم پايم را روي يك چيز نرم گذاشتم؛ دلم ريخت؛ وقتي نگاه كردم ديدم نصف بدن يك انسان بود و هر چه در شكم اين فرد بود به بيرون ريخت؛ آنجا خيلي سست شدم؛ اين شهيد نيازي به كفن نداشت؛ يك حوله هم برايش كافي بود؛ خمسه خمسه خيلي ويران كننده بود مخصوصاً اگر در يك نقطه زده مي‌شد؛ منزل ما در لين [كوچه] 6 احمد‌آباد بود؛ اين درگيري در لين [كوچه] 7 احمدآباد اتفاق افتاد و نيم بدن اين شهيد در لين 8 پيدا شد.
درگيري‌هاي اين مدلي خيلي براي ما اتفاق افتاده بود؛ من به عنوان يك امدادگر نمي‌توانستم در منزل بمانم و زماني كه در كوچه و خيابان درگيري‌هايي رخ مي‌داد، خودم را به آن نقطه مي‌رساندم.

*در طول ايام حضور در جبهه مجروح شديد؟
نه! خودم نه.

* چرا؛ مگر منطقه جنگي نبود؟
گاهي اوقات به شوخي به بچه‌ها مي‌گفتيم «چطوره كه اتفاقي براي خودمان نمي‌افتد» ما گاهي از نمازخانه به بيرون مي‌آمديم، نمازخانه را مي‌زدند و گاهي اوقات وقتي به بيمارستان حمله مي‌شد، تركش از كنار صورت بچه‌ها رد مي‌شد ولي اتفاقي براي كسي نمي‌افتاد.

* حالت يكي از مجروحان كه هميشه در خاطرتان است را براي ما بازگو كنيد.

در آن دوران، رزمندگان مجروح را به بيمارستان منتقل مي‌كردند گاهي ما در آنجا لحظات آخر عمرشان را مي‌ديديم و اين براي ما خيلي سخت بود؛ آنها با تمام تلاشي كه مي‌شد و تزريق خون و سرم زنده نمي‌ماندند.
يكبار يكي از رزمنده‌ها به سختي مجروح شده بود؛ دكترها و پرسنل‌ بيمارستان سعي كردند تا او زنده نگه دارند، اما رنگ از رخسار اين رزمنده رفته بود؛ در لحظات آخر همه بالاي سرش بوديم؛ اين رزمنده يك لبخند كوچك زد و چشمانش را براي هميشه بست؛ اصلاً جاي تعجب است كه او در آن وضعيت چطور توانست لبخند بزند.

* شما به تنهايي در بيمارستان و دور از خانواده در آبادان بوديد؟
بله در بيمارستان بودم.

* احساس تنهايي نمي‌كرديد يا به سرتان نمي‌زد كه خودتان را از اين معركه نجات دهيد؟
جو زمان جنگ طور خاصي بود؛ ما اصلاً حاضر نبوديم مرخصي بگيريم؛ وقتي به ما مرخصي مي‌دادند، حاضر نبودم پيش خانواده در شيراز بروم؛ اخلاقيات از جمله ادب، عطوفت، بخشش، ايثار و شهادت به كمال خودش رسيده بود.
معنويت به قدري پررنگ بود كه جايي براي چيز ديگري نمي‌گذاشت كه بخواهيم چيز ديگري را طلب كنيم.
اكنون هم ما با خاطرات آن موقع زندگي مي‌كنيم.

* هنگام آزادسازي خرمشهر كجا بوديد؟
در بيمارستان بهشتي بودم؛ آزادسازي خرمشهر براي ما روشن بود زيرا بچه‌ها با نيروي ايمان پيشروي مي‌كردند؛ از آنجايي كه مجروح خيلي زياد بود، ما مشغول كار بوديم و حتي گذر زمان را احساس نمي‌كرديم.
در همين روزها من كه در راديولوژي مشغول به كار بودم به قدري درگير كار بودم كه از شب تا صبح در تاريك‌خانه كار ‌كردم تا اينكه يكي از بچه‌ها آمد و به من گفت «بيا بيرون نماز صبح‌ات قضا مي‌شود» واقعاً خستگي را حس نمي‌كرديم ولي الان با اين وضعيت فرهنگي كشور احساس خستگي مي‌كنم.

* خرمشهر برايتان چه معنايي دارد؟
وقتي اسم خرمشهر و به طور كلي خوزستان آورده مي‌شود، نخستين چيزي كه به ذهن مي‌رسد، استقامت، ايستادگي، جوانمردي رزمندگان اسلام در اين منطقه به نظرم مي‌رسد كه همين امر باعث شد تا ايران، فلسطين نشود.
ايستادگي رزمندگان به قدري بود كه صدام با تمام امكاناتش نتوانست پيشروي كند؛ اگر بچه‌ها مقاومت نكرده بودند، معلوم نبود خوزستان چه مي‌شد و جريان انقلاب اسلامي به كجا كشيده مي‌شد.

* از جبهه چه چيزي ياد گرفتيد؟

سادگي و‌ روش اصلي زندگي را از جنگ ياد گرفتم و تمام زندگي ام را از امام خميني (ره)، انقلاب، دفاع مقدس و اسلام عزيز دارم.

* در طول دفاع مقدس نياز شد كه به خط مقدم برويد؟

گاهي اوقات بچه‌هايي كه از تهران مي‌آمدند و با منطقه آشنا نبودند، با آنها همراه مي‌شدم و به منطقه مي‌رفتم.
بعد از آزادسازي خرمشهر، يكي از خواهران دفتر تحكيم وحدت به نام خانم حاجيان به آبادان آمده بودند؛ ايشان به من گفت «من دلم مي‌خواهد به پل خرمشهر بروم، مي‌توان رفت؟» گفتم «مي‌خواهي بروي؟» گفت «بله» گفتم «خُب، برويم».
از بيمارستان بيرون آمديم؛ يك ماشين آمد؛ دست تكان داديم؛ ماشين ايستاد؛ خيابان خلوت بود؛ از راننده پرسيدم «تا كجا مي‌رويد؟» گفت «خرمشهر» گفتم «ما مجوز نداريم خواهرمان از تهران آمده و از بچه‌هاي دفتر تحكيم وحدت است و دلش مي‌خواهد به خرمشهر برود» گفت «اشكال ندارد».
اين راننده از نگهباني‌ها به راحتي رد شد؛ بعد از دقايقي به ما گفت «پياده شويد» به راننده گفتم «ما تا خرمشهر با شما مي‌آييم» راننده گفت «رسيديم».
از ماشين پياده شديم؛ خرمشهر را نمي‌شناختم؛ باورم نمي‌شد كه اين منطقه خرمشهر است؛ درختان‌هاي سوخته و نصفي از پل خراب شده را ديدم» آنجا خانم حاجيان عكس‌هاي زيادي از خرمشهر و تمام صحنه‌ها و رزمندگان اسلام گرفت».
زماني كه ما به آنجا رسيديم، بچه‌ها پل‌هاي آهني را روي آب كار مي‌گذاشتند؛ با ديدن 2 خواهر در آنجا خيلي ناراحت شدند؛ بچه‌هاي سپاه فرياد مي‌زدند «برويد؛ چرا خواهران اينجا هستند» براي آنها قضيه را توضيح دادم.
جريان آزادي خرمشهر بود؛ بچه‌ها را از طريق پل آبي به آن طرف مي‌بردند و ما خيلي اصرار كرديم كه ما را هم به آن طرف ببرند تا اگر نياز به كمك شد در آنجا حضور داشته باشيم و آنها قبول نكردند.
در طول ايامي كه در جنوب بودم، زماني كه احساس مي‌كرديم در نقطه‌اي احتياج به كمك بود به آنجا مي‌رفتم؛ ما در آبادان و در جنگ با وجود اينكه به ظاهر در خاك و خون بوديم ولي در مدينه فاضله زندگي مي‌كرديم و هيچ چيزي مانع فعاليت‌هاي ما نمي‌شد.

* كمك‌هاي مردمي به جبهه‌ها چطور بود؟
مردم تحت هر شرايطي و در حد توان‌شان به جبهه كمك مي‌كردند؛ مادري در جبهه حضور داشت كه مي‌گفت «در تابستان به جبهه غرب مي‌روم و در زمستان به جنوب مي‌آيم» اين زن جبهه‌ها را براي خودش تقسيم كرده بود.
در بحبوحه جنگ او حلوا درست ‌كرد و به من ‌گفت «حاضري اين حلوا را براي سربازان امام زمان (عج) ببري؟» ‌گفتم «بله، به هواي شما شايد بتوانم به جبهه خط مقدم بروم»؛ آن مادر فرياد ‌زد «يك ماشين بفرستيد تا براي سربازان امام زمان (عج) حلوا ببرند» به جبهه َمدَن [يكي از جبهه‌هايي بود كه در حصر آبادان وجود داشت] ‌رفتم؛ اصلاً ترس به دلم راه نمي‌دادم؛ برادرها از دور فرياد ‌زدند «خواهر! بخواب» گفتم «چرا؟» گفتند «رو به رو دشمن است»؛ آن طوري نبود كه ما فقط زندگي خودمان را دوست داشته باشيم.

* خودتان را آماده شهادت كرده بوديد؟
لياقت شهادت را نداشتم ولي واقعاً اين آرزو را دارم و خواهم داشت؛ با تمام بيماري و دردي كه در جسمم احساس مي‌كنم علاقه و توان اين را دارم كه اگر خواستند به فلسطين نيرو اعزام كنند، حداقل در يك عمليات انتحاري شركت كنم.

* در طول جنگ با عراقي‌ها مواجه شديد؟
بله؛ يكبار.

* چه احساسي داشتيد؛ توضيح مي‌دهيد.

در طول آن 2 سالي كه در دوران دفاع مقدس در آبادان بودم، حدود يك ماه در درمانگاه روستاي «ابوگاب»، [يكي از روستاهاي منيوهي آبادان] مستقر بوديم؛ به طور اتفاقي به روستاي همجوار رفتم تا احوال بچه‌ها در آن درمانگاه را جويا شوم؛ [من از دوران كودكي شجاعت خاصي داشتم كه در جاي خودش چيز خوبي بود ولي بيش از حد آن براي يك دختر خوب نبود].
با اصرار خاتون آن شب در آن درمانگاه ماندم؛ من به شب‌بيداري عادت داشتم؛ نيمه‌هاي شب احساس كردم كه صداي راه رفتن روي برگ‌هاي خشكيده به گوش مي‌رسد؛ دوستم خواب بود؛ پشت در ورودي آن درمانگاه سيلندر گذاشته بوديم؛ چند دقيقه شمع را روشن كردم؛ يك نفر در را زد و گفت «در را باز كنيد»؛ گفتم «شما»، گفت «من بسيجي هستم»، لهجه عربي داشت.
صداي خش‌خش برگ‌ها بيشتر به گوش مي‌رسيد؛ ديدم كه عراقي‌ها دور درمانگاه مي‌چرخند؛ وسعت روستا زياد بود و خيلي از اهالي روستا منزل‌هايشان را خالي كرده بودند.
تنها چيزي كه در درمانگاه داشتيم، قيچي و وسايل بيمارستان بود؛ خاتون بيهوش شد كه پس از به هوش آمدن به خاتون گفتم «ما نمي‌توانيم از پس اينها بربياييم»؛ آن شب هر چقدر عراقي‌ها اصرار كردند در را باز نكرديم؛ هر 2 نفر ما پشت در نشسته بوديم و تا صبح بيدار بوديم.
صبح يك لحظه متوجه شديم كه يك لشكر در روستا پياده شدند؛ در را باز كردم و ديدم كه ارتش جمهوري اسلامي ايران مستقر شده‌ است.
نيروهاي ارتش به ما ايراد گرفتند و ‌گفتند «شما اينجا چه كار مي‌كنيد؟!» گفتم «ما بايد به شما ايراد بگيريم كه مرز را خالي گذاشتيد».
بعداً متوجه شديم كه افرادي شب گذشته به روستا آمده بودند، نيروهاي ستون پنجم عراق بودند كه با زبان فارسي با ما صحبت مي‌كردند؛ آنها همان شب به منزل يك نوعروس رفته و او را كشته بودند و طلاهايش را به غارت برده بودند.
ماجراي شب گذشته را به نيروهاي ارتش تعريف كرديم؛ فرمانده اعزامي به محل بابت اين قضيه خيلي ناراحت شد كه بعد از اين ماجرا درمانگاه را تخليه كردند.

* از دوستان شما كسي در دوران دفاع مقدس به شهادت رسيده بود؟
بله؛ مريم فرهانيان. مهدي فرهانيان كه با همسرم [آقاي اميري] در سپاه آبادان حضور داشت در ابتداي جنگ به شهادت رسيد؛ وقتي كه پنجشنبه‌ها به گلستان شهدا مي‌رفتيم، مريم فرهانيان سر مزار مهدي مي‌نشست و قرآن مي‌خواند.
زماني كه به قم آمده بودم تا درس بخوانم، آخرين باري كه مريم را ديدم زماني بود كه به آبادان رفته بودم؛ همديگر را در بيمارستان ديديم؛ مريم گفت «خيلي دلم مي‌خواهد بيايم قم درس بخوانم ولي امكانات مالي‌ ندارم» گفتم «اگر مايلي مي‌تواني غيرحضوري درس بخواني» بعد از آن ديگر مريم را نديدم.
بعدها بچه ها برايم تعريف كردند؛ شهادت مريم خيلي قشنگ بود اين گونه بود كه يكي از مادران شهدا به نام خانم بيداري كه در بيمارستان بستري بود، حاضر نمي‌شد از آبادان خارج شود؛ مريم كه در بيمارستان كار مي‌كرد به او گفت «مادر همه را از اينجا خارج مي‌كنند؛ شما هم مثل بقيه؛ نمي‌‌توانيد در اينجا بمانيد»؛ خانم بيداري خيلي اصرار داشت تا در آنجا بماند تا اينكه مريم دوباره سراغ ايشان رفت تا ببيند براي چه اين مادر شهيد نمي‌خواهد از بيمارستان و آبادان خارج شود؛ مادر شهيد وقتي ديد او را وادار به خروج از آبادان مي‌كنند به مريم گفت‌ «من دوست دارم سالگرد شهادت پسرم سر مزارش بنشينم» مريم به او گفت « سالروز شهادت پسرت را پيدا مي‌كنم و در آن تاريخ سر مزار او مي‌روم و هر طوري كه تو بخواهي، خودم، براي پسرت مراسم مي‌گيرم؛ قول مي‌دهم».
مريم، مادر شهيد را راضي ‌كرد تا از آبادان خارج شود؛ مريم تاريخ شهادت پسر خانم بيداري را داشت؛ روز شهادت او به بنياد شهيد آبادان رفت و به بچه‌ها گفت «بچه‌ها من به گلستان شهدا مي‌روم» بچه‌ها گفتند «امروز كه پنجشنبه نيست»؛ مريم ‌گفت «امروز سالگرد شهادت شهيد بيداري است كه قول دادم سر مزارش حاضر شوم».
بچه‌ها به خاطر مشغله كاري زياد او را همراهي نكردند ولي 2 نفر از آنها سريع آماده ‌شدند و 3 نفري به راه افتادند. اين 3 نفر در آفتاب و گرماي خوزستان سر خياباني كه ماشين‌هاي گلستان شهدا مي‌آمد، ايستاده بودند كه خمپاره به آن نقطه اصابت ‌كرد؛ يكي از خواهران از ناحيه شكم به شدت مجروح ‌شد و به خاطر اين جراحت 2 ماه در تهران بستري بود اما با اصابت يك تركش خيلي كوچك به قلب مريم، او به شهادت رسيد. زماني كه عكس شهادت او را ديدم، ملحفه را طوري انداخته بودند و روي سينه‌اش گل گذاشته بودند؛ گويي عروس آسمان بود.

* چه زماني ازدواج كرديد؟
زماني كه همسر برادر آقاي اميري [همسرم] به بنده پيشنهاد ازدواج با برادر شوهرش را داد، سال 1362 بود و من قصد عزيمت به قم را داشتم؛ به خاطر رفتن به قم در ابتدا مخالفت كردم؛ همزمان ايشان از سپاه آبادان براي دوره آموزشي به قم اعزام شده بودند؛ دوباره خواستگاري كردند كه من به استاد امين كه اكنون از اساتيد جامعه‌الزهرا هستند مراجعه كردم و استاد ايشان را تائيد كرد و باهم ازدواج كرديم. پس از ازدواجمان همسرم به جبهه مي‌رفت و بنده در مواقعي كه اطلاع مي‌دادند به جنوب كشور اعزام مي‌شدم.

* شما در بخشي از صحبت‌هاي‌تان از وضعيت فرهنگي كشور ناراضي بوديد؛ بيشتر توضيح مي‌دهيد.
از وضعيت پوشش و ظاهري زنان ناراضي هستم البته وضع ظاهري اجتماع امروز نسبت به چند سال گذشته مخصوصاً بعد از جريان گشت ارشاد بهتر شده است.
نيروي انتظامي يا هر ارگاني كه مسئول است، بايد مسأله حجاب را يك مقدار محكم بگيرد؛ چون علي‌الظاهر دارد از دست خارج مي‌شود.
نمي‌دانم شما چقدر خطراتش را حس كرده‌ايد ولي من از طريق تلويزيون مي‌بينم؛ من ماهواره را به خانه‌ام نياوردم ولي رسانه جمعي در خانه‌هاي ماست.
در برخي از برنامه‌هاي تلويزيون به جاي لفظ «خدا حافظ» از «به اميد ديدار» استفاده مي‌شود.
از برخي از هنرپيشه‌ها، فيلم‌هاي مبتذل گرفته مي‌شود اما اينها باز مجوز بازي دارند؛ من نمي‌دانم چرا؛ دستي هست كه نمي‌گذارد ولي خدا شاهد است با تمام مريضي‌ام براي حفظ اسلام و پايمال نشدن خون شهدا در صحنه هستم.
شهيد محمدرضا در نامه‌‌هايي كه براي من مي‌نوشت، عنوان مي‌كرد «خواهرم وقتي ناهار مي‌خوري بايد تا شب براي جامعه مفيد باشي و اگر ببراي جامعه سودمند نباشي چگونه به خود اجازه مي‌دهي، شام بخوري؛ قدم برداري و از اعضاء و جوارحت استفاده كني».

* به عنوان كسي كه لحظه به لحظه جنگ را با تمام وجود احساس كرد؛ آرمان‌هاي شهدا را درك كرد؛ در زمينه حجاب و عفاف در جامعه چه پيشنهادي داريد؟
صحبت كردن در زمينه عفاف و حجاب در تلويزيون خيلي زيباست ولي عملي شدن اين حرف‌ها مهم است؛ من با حضور گشت‌هاي ارشاد در جامعه خيلي موافقم زيرا ظاهر جامعه را يك مقدار حفظ كرده و موجب امنيت شده است. من نمي‌دانم چرا آقاي موسوي گفته بود كه من آمدم گشت ارشاد را جمع كنم؛ من از آقاي موسوي اين انتظار را نداشتم.